
عمو شکرا... قصاب بود اما نه از اون قصابهایی که اسمشون یه آدم غیرتی ،با سیبیل های بناگوش در رفته ،ساطور به دست ودموی مزاج و اخمو رو تو ذهن مجسم میکنه بلکه علی رغم داشتن ویژگیهای کمرنگ و عام قصابها که بهش اشاره کردم ، تو فامیل و طایفه و شهر به یه چیز شهره بود عاشقی،بله عمو شکرا... عاشق بود اونم از نوع افسانه ایش ،عمو شکر ا... عاشق بود اونم عاشق خاله صغری یعنی به تعبیر صادقانه همسرش، یعنی معشوقش چرا؟؟؟
دلیل اول اینکه معروف بود که عموو خاله صغری در طول 48 سال ازدواجشون فقط 6 شب کنار هم نخوابیدن و چقدر برای من که اون موقع راهنمایی می رفتم جالب بود که پدرم و اقوام و دوستان ازش می خواستن جریان 6 شب رو تعریف کنه و هیچ وقت نمی تونست تا آخر تعریف کنه چون عصبی می شد و بغض می کرد و خودش رو نمی بخشید که خاله رو تنها گذاشته برا من اون موقع این داستان چندان جذاب نبود ولی الان که به روابط زناشویی و ارتباطات آدمهای دور و برم نیگا می کنم عمو و خاله صغری برم حکم یه اسطوره پیدا می کنن.یادمه زمانی که خاله مادرم از دنیا رفت و ما برای شرکت در مراسم ختم اون مرحوم به شهرشون رفتیم و مجبور شدیم شب اونجا بخوابیم و اون شب با اینکه مجلس ختم بود ولی تمام مردای فامیل نقشه کشیده بودن که 6 شب فراغ عمو 7 تا بشه ،ولی چه مقاومت جانانه ای کرد عمو و نقشه همه رو نقش بر آب کرد.
دلیل دوم بر یکطرفه نبودن این عشق و عاشقی اینه که ،یک هفته بعد از فوت عمو شکر ا.. خاله هم فوت کرد گویا عهد کرده بودن که هیچ کسی حتی تقدیر و مرگ هم نتونه 6 اونا رو به 7 تبدیل کنه و ثابت کنن که یه عشق پاک هماوردی قدر مثل تقدیر رو به چالش می کشه و سربلند بیرون میاد.
حالا که به اطرافم نیگا میکنم غمم می گیره که چرا عواطف ما کمرنگ ،عشق ما سطحی و گذرا ، همت درپاسداشت حریم خانواده سست ،ارتباطات شکننده ، درجه خلوص و صمیمیت رو به کاهش ، انگیزه ها مادی ، تنهایی رو به افزایش و........؟؟؟؟؟؟نمی دانم و نمی دانم چرا؟
نمی دانم احتضار فرساینده عشق ،مهرورزی ،محبت ،صلح و نوع دوستی ثمره کدام خطای فرزند آدم است براستی کدام خطا؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت   توسط باران
|

شعر آدینه:
افسانه شيرين غزل زیبایی است از شاعر فقید و روشنفکر معاصر زنده یاد فرخی یزدی ، که زیبایی و ظرافت خاص روح آزاد ایشان در این غزل متجلی است
شب كه در بستم دست از مي نابش ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
ديدي آن ترك خطا دشمن جان بود مرا گر چه عمري به خطا دوست خطابش كردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشي در دلش افكند و آبش كردم
غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانه شيرين و خوابش كردم
زندگي كردن من مردن تدريجي بود آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم
آدینه تان عاشقانه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت   توسط باران
|

در یکی از واپسین از روزهای سال 87 زمانی که حسب عادت همیشگی ،جهت کسب روزی حلال عازم محل کارم بودم شرایطی برام پیش اومد که اهالی دوا و درمان از اون به عنوان علائم حمله یا سکته قلبی یاد میکنن،تپش قلبی شدید ،تعرق سرد و زیاد ،اضطراب ،تنها کاری که کردم دخترمو رسوندم دم مهد کودک و گاز ماشینو گرفتم تا رسیدم بیمارستان ،از مریضا خواهش کردم که بواسطه خطری که دور سرم در پروازه اجازه بدن برم داخل ، تصور کنید نگاه سنگین بیمارانی که فکر می کردن اینم یه بازیه زشت و رندانه برا رفتن به داخله، تا خانم دکتر نبضم رو گرفت بلند شد و پرستارها رو صدا کرد که ایشون رو سریعا ببرین CCU و من روکه با پای خودم رفته بودم بیمارستان ، مجبور کردن ویلچر سوار شم بعدش هم با اجازه شما 48 ساعت تحت مراقبت بودم تا اینکه گفتن به خیر گذشته البته با تدابیر به موقع اینجانب و کمک تیم پزشکی و لطف خداوند که سفارش ما رو به عزرائیل کرد که فعلا بی خیالش.
بعد از اون روز من هم شال و کلاه کردم و با پرونده پزشکیم رفتم تهران تا ببینم چه دردی دارم هر چند که به قول خواجه شیراز "دردم از یار است و درمان نیز هم" انواع آزمایشات رو انجام دادم از عادی تا هسته ایش که حق مسلم ماست و آخرش که گفتن هیچ چیزی نبوده جر فشار عصبی ، برا که من به سمبل آرامش و خونسردی بین اطرفیانم شهره ام این یه کمی عجیب بود!!!؟؟؟
القصه از توصیه های پزشکان یکی رو جدی گرفتم و اون هم18 کیلو گرم وزن اضافه ای بود که باید کم میشد،با اینکه از زمانی که خودم رو شناختم یک ورزشکار آماتوربودم و اضافه وزنم به واسطه قد 182 سانتی متریم به چشم نمی اومد ،تصمیم گرفتم وزنم رو کاهش بدم و این کارو هم کردم و تا امروز 15 کیلو کم کردم واونم طی 15 ماه ،برا اینکار نه برنامه داشتم و نه پیش دکتر رفتم و فقط تصمیم گرفتم غذامو نصف کنم و ورزشم رو محور کارها و برنامه های روزانم کردم و از این بابت راضیم هر چند که مجبور شدم از غذا خوردن یکی ازآخرین لذتهای مادی زندگی تو این مملکته، چشم بپوشم ،تمام لباسام تو تنم زار می زنن و باید کلی خرج لباس کنم ولی بهتر از خرج مراسم دکتر و احیانا کفن و دفن و شب هفت و چهلمه که باید نصیب دیگران میشد.از این بابت خدارو شاکرم که زنده ام و از جسمی که سبک شده و سبکبارتر خواهد شد راضیم و با زندگی و فرصتهایی جدیدی که پیدا کردم عشق دنیارو می کنم و از اینکه اون حمله ناجوانمردانه قلبی ،تلنگری برا برای بهسازی خودم بود، خوشحالم ،چون همه چی آرومه .......
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت   توسط باران
|
شعر آدینه: آنچه که از آموزه های دوران دبستان هیچ گاه از خاطرم نخواهد رفت شعر زیبای زنده یاد ایرج میرزا در تجلیل از مقام مادر است، ضمن تبریک ميلاد حضرت فاطمه (ع) ، روز مادر و روز بزرگداشت مقام زن را به تمام بانوان و مادران سرزمینم تبریک عرض می کنم.
گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهن گرفتن آموخت
شب ها بر گاهواره من
بیدار نشست و خفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
آدینه تان عاشقانه
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت   توسط باران
|

در کوران سالهای دفاع مقدس و موشک باران شهرها،هموطنان بسیاری جلای شهر ودیار کردن و به نقاط امن تری پناه بردن، شهرما هم این افتخار رو داشت که پذیرای خیل عظیم عزیزانی باشه که جنگ زده خطاب میشدن.
رامین هم پسر خانواده ای بود که جنگ اونارو راهی شهر ما کرده بود، نسبت دوری هم با ما داشت و و چون ریاضی می خوند تو مدرسه ما ثبت نام کرده بود و چون سال سوم بود همکلاس ما شد و چون قد بلندی داشت با من ته نشین کلاس بود.البته او بجز قد بلند مشترکات دیگه ای هم با من داشت والیبال خوب بازی می کرد ،کم حرف بود و اهل مطالعه بسیار ،که این آخری برا من که همه دوستام خرخوان بودن و کمتر کتاب غیر درسی میخوندن موهبتی بود.کوچکترین فرصتی اگر گیرمون می اومد با هم بحث می کردیم و چقدر پربار و شیرین .تنها اختلاف من و رامین تفکرات سیاسی ما بود که خیلی هم عمیق بود ولی هیچ وقت موجب تنش و رنجش نمی شد هر چند همیشه جای چالش داشت، گاهی وقتا که بحثمون خیلی جدی می شد و به بن بست می رسید تو چشمام نیگا می کرد و با نجابتی که خاص خودش بود می گفت ادامه ندیم. من هم قبول می کردم. تو کتاب زوربای یونانی خونده بودم که زوربا برا نویسنده تعریف می کنه که من دوستی داشتم که وقتی حرفای همدیگه رو نمی فهمیدیم او سنتور میزد و ما می رقصیدیم و بعد از مدتها رقصیدن انگار تمام حرفارو به هم منتقل کرده بودیم ، زوربا با اون شخصیت منحصر بفرد و دوست داشتنیش نکته ای رو یادآوری می کنه که تنها زبان و گفتار، ابزار انتقال افکار و احساسات نیست گاهی یه نگاه، طوفانی به راه میندازه که صد گفتار و نوشتار اون قدرت رو نداره.
عمق نگاههای رامین هم این چنین قدرتی رو داشت ،یادمه یه روزی منو صدا کرد و گفت که از فردا دیگه مدرسه نمیاد ،ازش پرسیدم چرا فقط نیگام کرد ،گفتم کجا ،تو چشام خیره شد ،فهمیدم که نباید بپرسم چون قرار نیست چیزی بگه، حس کردم سفر بی بازگشتی رو پیش گرفته ،سفری که واقعا بی بازگشت بود و دیدار ماموکول شد به قیامت .
الان بیش از 21 سال از اون وداع می گذره و من به تجربه آموختم که همون طوری پدر و مادرا وقتی در مواجهه با دروغ های کودکانه بچه هاشون از اونا می خوان تو چشماشون نیگا کنن ،میشه تو چشمها نگاه کرد ،ناگفته ها رو گفت ،غم و شادی را انتقال داد ،عشق و دوست داشتن رو ترجمه کرد و دورویی را عریان کرد،بوی خوش صداقت رو استشمام کرد و...
چقدر ارزشمند بود عمق احساس و عشقی که اخیرا صحت و صداقتش با نگاه برام به اثبات رسید....
+ نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت   توسط باران
|
لینک آدینه: اگر ادبیات و خصوصا داستان و نقد ادبی دغذغه جدی شماست سری به سایت
دیباچه بزنید مطمئنا لذت خواهید برد.
شعر آدینه: این هم شهر آدینه که بی مناسبت با حال و هوای این روزهای من نیست.
|
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم |
|
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم |
|
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد |
|
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم |
|
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نه |
|
دگر ره دیده میافتد بر آن بالای فتانم |
|
تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی |
|
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم |
|
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی |
|
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم |
|
به دریایی درافتادم که پایانش نمیبینم |
|
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمیدانم |
|
فراقم سخت میآید ولیکن صبر میباید |
|
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم |
|
مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی |
|
شب هجرم چه میپرسی که روز وصل حیرانم |
|
شبان آهسته مینالم مگر دردم نهان ماند |
|
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم |
|
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت |
|
من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم |
|
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت |
|
هنوز آواز میآید به معنی از گلستانم |
آدینه تان عاشقانه
+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389ساعت   توسط باران
|

دیدن شماره همراه دوستی که در ایام دانشجویی چند صباحی نیز هم اتاقم بوده ،متعجبم کرد چرا که اصولا کم تماس می گیرد شاید در عرض این 18 سال تعداد تماسهایش به دو رقم نرسیده است،ولی از آنجا که دوستانم یکی از سرمایه های زندگیم هستن و بهشون عشق میورزم بی درنگ گوشی را برداشتم ،او مرا به گردهمایی هم دانشگاهیانم در تهران دعوت کرد ،تصورش رو بکنید برا آدمی با روحیات من این خبر چه شور و حالی رو در من ایجاد کرد بی تاب و بی قرار تا روز قرار یعنی پنج شنبه 23 اردیبهشت.
کسانی که زندگی خوابگاهی رو تجربه کردن می فهمن زندگی خوابگاهی یعنی چی وهم اتاقی یعنی کی و کسانی که دانش آموخته دانشگاه صنعتی اصفهان هستن می دونن یه دوره کارشناسی رو با دوستان هم اتاق بودن یعنی خود زندگی.دانشگاه صنعتی اصفهان به واسطه دور بودن از شهر و تمرکز کلیه امکانات آموزشی ،رفاهی ،اقامتی برای کلیه دانشحویان پسر و دختر چه متاهل و چه مجرد و چه اساتید و کارکنان یه شهرک دانشکاهی با کلیه امکاناته ، کلیه این اقشار تمام عمر تحصیلی شون رو تو این شهرک میگذرونن و بیخود نیست که دامنه و عمق ارتباط وگستره آشنایی دانشجوها با هم از بسیاری از دانشگاههایی که دیدیم و شنیدیم به مراتب بیشتره. حکایت زندگی در این دانشگاه سرشار از خاطرات تلخ و شیرینی است که شاید مانندی نشه برا اون پیدا کرد.با این پیش زمینه تصور کنید که تلفن دوست عزیز چه شور و حالی در من ایجاد کرداز اون ساعت به بعد من بودم و بی قراری تا روز موعود.
با چند تن از دوستان هماهنگ شدیم و عازم وعده گاه و دیدار یاران عهد شباب .حقیقتا به قلم کشیدن حس و حال دیدن دوستان کاری است من ازانجامش ناتوانم و فقط می تونم بگم که تجربه ای ناب ،منحصر بفرده که خیلی کم پیش میاد تکرار بشه .
دوستانی که دوران میان سالی رو آغاز کردن هر کدوم مسئولیتی مهم تو این مملکت دارن ویا یا مدیر کارخونه یا شرکتی شدن ، موهای جو گندمی اوناتمایل به سفیدی داشت بعضی ها هم مویی به سر نداشتن ،خانمها هم که به مدد آرایش طراوات و جوانی ایام رو به مبارزه طلبیده بودن. چه غریب و دلنشین بود، کنار هم بودن پسرا و دخترایی که تو اون سالها عاشق و معشوق بودن،فکر و ذکر هم بودن،دلیل غم و شادی هم بودن و.....ولی از اون وقایع حتی تلخیترنشون هم چیزی نمونده جز یادی که اون هم به واسطه گذر زمان به خاطره ای شیرین و شاید خنده دار تبدیل شده.خلاصه اینکه گفتنی های اون شب بسیاره و از حوصله این نوشتار خارج ،ولی هر چه شیرنی و خاطره بود و خاطره.
نکته آخر اینکه من تا اون روز اثر گذشت 20 سال زمان رو آنچنان حس نکرده بودم ولی با دیدن چهره های دوستان ،واقعیت تلخ گذر زمان رو با تمام وجود لمس کردم نمی دونم آیا 20 سال دیگه ای خواهم بود یا نه؟ولی از یه چیزی مطمئنم اون هم انرژی و روحیه ای که اون شب گرفتم حالا حالا منو فارغ از اندیشیدن به مرگی میکنه که همزاد منه.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت   توسط باران
|
لینک آدینه:
از دید مهدي گلمحمّدي عکاسی ،فرصتی است تا دنیا را از دریچه ای تازه بنگری ، وبلاگ عکاسی و دیگر هیچ پنجراه ای است برای دیدن عکسهای ایشان
شعر آدینه:
بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست
زآشنایان کهن یار و پرستاری نیست
یا رب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل
به کلافی بفروشیم و خریداری نیست
فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر
کاندر این شهر طبیب دل بیماری نیست
آدینه تان عاشقانه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت   توسط باران
|

دائیم یکی از خوش تیپ ترین جوونای شهرمون بود ، یادمه وقتی از تهران برمی گشت همه بی تاب دیدنش بودیم ما بی قرار سوغاتی هایی که می آورد ،مادرم چشم انتظار داداش بلند بالا و خوشگلش که اونو به رخ تمامی دخترا و مادرای محله بکشه و مارد بزرگم که بی تاب شازده مهربونش که اونو به مادرانه به آغوش بکشه و شکر خدایی رو به جا بیاره که این چنین فرزندی رو بهش عطا کرده و دخترای دم بخت محله که همش سراغشو از ما می گرفتن و ما بی خبر از چرایی این سراغ گرفتن هاو دوستاش که به خودشون می بالیدن که باهاش دوستن. دائی برای ما سمبل همه دوست داشتن ها ،مهربونی ها و کمالاتی بود که عمر زیادی نداشت.چرا که دائی دوست داشتنی من و جوان رعنای شهر و محل به دام اعتیاد گرفتار شده بود و چه جانسوز.
رسم بد عهدی ایام رو به واسطه تجربه تلخ زندگی دائیم با چشمام دیدمو با روحم حس کردم.دائیم آنچنان به دام این دیو گرفتار شده بود که هیچ امیدی به بهبودیش نبود با تمام تلاش هایی که برا نجاتش کردن ،دائی با غیرتم که تحمل خواری و خفت طعنه های آدمهای بی وجودی رو که روزگاری به مصاحبتش افتخار می کردن و حالا ناجوانمردانه به پیکر نحیفش می خندیدن رو نداشت ،بعد از چندین بارتلاش برای خودکشی ،آخرین بار آنچنان پرونده تلخ و دردآور زندگیش رو مختومه کرد که نیازی به انتقال به بیمارستان نداشته باشه .مرگش آنچنان داغی بر دل خانواده نهاد که مادر بزرگم از غصه بیش از یک سال دوام نیاورد و دق کرد و مادرو خاله ام هنوز داغدارند و دائی بزرگم که غم مرگ برادر کمرش رو شکست.از همون زمان آرزوی یافتن جواب این سئوال رو داشتم که آیا دارویی ،راهی روشی پیدا میشه که بتونه این بلای خانمانسوز رو از دامن انسانهای پاک کم کنه ؟ انگیزه این نوستار هم همینه.
این چنین داستان و سرنوشتی در دنیای پیرامون ما بسیاره و چه آمار رو به رشدی رو نشون میده اعتیاد در کشور ما و چه دردآوره که نشان از پائین آمدن سن اعتیاد میده.!!!؟؟؟ بحث در باره اعتیاد و دلائل به وجود اومدنش ار نظر فرد ،جامعه و حاکمیت رو می سپارم به اهل فن و اشاره کوتاهی می کنم به یکی از موفقترین انجمن های غیر دولتی که به علت موفقیت هاش به شدت در حال گسترشه !! شاید انجمن معتادان گمنام ایران به گوش شما هم خورده ، که در این انجمن معتادین به هم به هم نوعان خودشون کمک می کنند که از این دام رها بشن و چقدر هم موفق عمل میکنن.جای تعجب اینکه دولت و حاکمیت با تمام قدرت و توان مالیش نتونسته به اندازه یک صدم این انجمن کارکرد داشته باشه و چه بسیارند معتادانی که با عضویت در این انجمن ها امید و زندگی رو به خونواده هاشون برگردوندن.آموزشهای NAکه با 12 قدم شروع وبا 12 سنت ادامه پیدا میکنه آنچنان تاثیرات حیرت آوری در خصوص اخلاقیات ،زندگی و نوع نگرش معتادین به دنیای اطرافشون داره که در سایر سازو کارهای مشابه اجتماعی مشاهده نمیشه و به واسطه همین قدرته که با تکیه بر اصول حاکم کارکردهاش به سایر مسائل اجتماعی مانند الکلی ها،چاقها تسری پیدا کرده ،امیدوارم آموزش و پروزش در کشور ما شامل خانواده و کلیه دستگاهها و نهادهای مسئول اصولی عمل کنه که سرمایه های این سرزمین در دام اعتیاد و هرگونه عامل منحرف کننده نیفتن.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط باران
|
لینک آدینه: گردآوردن اطلاعات در باره تاریخ و تمدن کهن ایران زمین، کار بزرگی است که آقای
سید مسعود طباطبائی رضوی نظری در وبلاگ
دهکده جهانی تاریخ به نکویی به آن پرداخته اند .یقین دارم با تفرج در این وبلاگ بهره های بسیار خواهید برد.
شعر آدینه: این هم شعر زیبایی از فروغی بسطامی
| زاهد و سبحه صد دانه و ذکر سحری |
|
من و پیمودن پیمانه و دیوانهگری |
| چون همه وضع جهان گذران در گذر است |
|
مگذر از عالم شیدایی و شوریدهسری |
| تا کی از شعبدهی دور فلک خواهد بود |
|
بادهی عیش به جام من و کام دگری |
| تا شدم بی خبر از خویش، خبرها دارم |
|
بی خبر شو که خبرهاست در این بی خبری |
| تا شدم بیاثر، از ناله اثرها دیدم |
|
بی اثر شو که اثرهاست در این بی اثری |
| تا زدم لاف هنر خواجه به هیچم نخرید |
|
بی هنر شو که هنرهاست در این بی هنری |
| سرو آزاد شد آن دم که ثمر هیچ نداد |
|
بی ثمر شو که ثمرهاست در این بی ثمری |
| تا سر خود نسپردیم به خاک در دوست |
|
خاطر آسوده نگشتیم از این دربه دری |
| بیستون تاب دم تیشهی فرهاد نداشت |
|
عشق را بین که از آن کوه گران شد کمری |
| پری از شرم تو در پرده نهان شد وقتی |
|
که برون آمدی از پرده پی پردهدری |
| شهرهی شهر شدم از نظر همت شاه |
|
تو به خوش منظری و بنده صاحب نظری |
| آفتاب فلک عدل ملک ناصردین |
|
که ازو ملک ندیدهست به جز دادگری |
| آن که تا دست کرم گسترش آمد به کرم |
|
تنگ دستی نکشیدیم ز بی سیم و زری |
| تا فروغی خط آن ماه درخشان سر زد |
|
فارغم روز و شب از فتنه دور قمری |
آدینه تان عاشقانه
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط باران
|